پارک رفتن های یهویی ما...
![]()
جهــــــــانم ...
بـی تــــــو ...
"الف" نـــــدارد ...

سلام پسر ناز مامان
خوبی؟این روزها حسابی درحال بازیگوشی و تفریح هستی،از وقتی مدرسه
تموم شده یه کمی خیالت راحته؛خداروشکرکه این چندماه تعطیلی هست
چون درسهاسخته وشما نیازداری به کمی فراغت؛هنوزم باشگاه و کلاس زبان
میری؛بابا خیلی دوست داشت شمارو بفرسته یه ورزش رزمی اما اصلا علاقه
نشون ندادی و گفتی میخوای همین ژیمناستیک رو فعلا ادامه بدی؛بابا هم برات
از کلاس شنا پرسیده ویه استخر خوب پیداکرده که تابستون بری استخر،اما چون
دوستت پارسا میخوادبره تنیس وتوی مدرسه هم باهم تنیس بازی میکردین ؛خیلی
علاقه داری باهاش بری؛منو باباهم گفتیم اگه روزهای فردباشه حتمامیبریمت
فقط میمونه یه مامان بیچاره که همش توی راه و علاف پشت دردهای بسته ست!!
که فدای یه تار موی پسر گلم.من میخوام تو پیشرفت کنی و وقتت هدر نره و ازش
مفید استفاده کنی.
واما اگه یه وقتایی یهویی میریم پارک دوچرخه سواری میکنی.یه روزهم با
خاله مرسده و آراد قرارگذاشتیم باهم رفتیم آرادهم تازه تبلت خریده بود انقدر
مشغول بازی بودین که اصلا حواست نبود پشه ها تورو نوش جونشون کردن!!
و حالا چندتا عکس در ادامه

![]()
![]()








خــداونـــدا..
بـه دل نگیـــر اگـــر گـــاهـی
زبـــانـــم از شکـــرت بــاز می ایسـتــد !!...
تقصیـــری نــدارد...
قاصـــر اســت
کــــم می آورد در بـــرابـــر بزرگــــی ات...
لکنت می گیــــرند واژه هایـــم در بـــرابـــرت
در دلـــم امـــا همیشـــه
ذکــــر خیـــرت جـــاریست !!...
![]()



پارک رفتن های یهویی ما... 
